نفس
مطالب عاشقانه
به کوچه ای وارد شدم که پیرمردی از آن خارج می شد، پیرمرد گفت : نرو بن بست است توجهی نکردم، رفتم بن بست بودبرگشتم....!!!!!!!! به سرکوچه که رسیدم ..... پیر شده بودم.... موضوع مطلب : حضور هیچ کس درزندگی ما اتفاقی نیست .......خداونددرهرحضوری رازی نهاده است........خوشا آن روز که ........دریابیم راز حضوریکدیگر را..........موضوع مطلب : شنبه 91 آبان 13 :: 12:15 عصر :: نویسنده : fatibala2
سالهاست همه گویندخوش به حالت که چقدر خندانی......... اما نمی دانند زبس خندیدم دنیا به من می خندد.... ومن آرام زمزمه می کنم........... خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تراست کارم از گریه گذشته من به آن می خندم موضوع مطلب : تواگه میدونستی که چه دردی دارد....که چه رنجی دارد.......... خنجراز دست عزیزان خوردن.ازمن خسته نمی پرسیدی.......... که چرا تنهایی؟؟.......... موضوع مطلب : شنبه 91 آبان 13 :: 12:3 عصر :: نویسنده : fatibala2
به من می گفت: اون قدر دوست دارم که اگر بگی بمیرمی میرم باورم نمی شد!!!! فقط برلی یک بار امتحان سالهاست که در تنهایی پژمرده ام.......... کاش امتحانش نمی کردم........... موضوع مطلب : |
منوی اصلی پیوندها آمار وبلاگ بازدید امروز: 17
بازدید دیروز: 31
کل بازدیدها: 47030
|
|